Seeking the Truth

۴ مطلب با موضوع «دل نوشته هام» ثبت شده است

بدون عنوان.

نباید منتظر بشیم یکی بیاد کشفمون کنه. 

+ امروز شنبه 13 آذر بود و این از 25 آبان همینجوری ثبت موقت مونده؛ می خواستم بیام مفصل بنویسم در موردش که کلاً یادم رفته بود و فکر نکنم دیگه حوصله شو داشته باشم اصلاً. البته همین جمله خودش به اندازه کافی گویا هست. اگه قشنگ بهش فکر بشه...

زندگی فیلم / کتاب نیست و هیچ راوی ای که احساسات و افکار ما رو برامون بلند بلند بخونه یا دست کم قدرشونو بدونه وجود نداره.

۱۳ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه. د.

و من این همه نیستم

یه درسی هست توی ادبیات پیش دانشگاهی، از کتاب کشف المحجوب جلابی هجویری و در مورد شیخ ابوطاهر حرمیه.
گویا ایشون یه روز روی خرش نشسته بوده و یکی از مریداش افسارشو گرفته بوده و توی بازار می رفتن که یه نفرو یهو میگه "این پیر زندیق اومد". (زندیق یعنی بی دین و توهین محسوب می شه.) مریدش - و بازاریا - عصبانی می شن؛ مریدش می خواد بره به اونی که به استادش توهین کرده سنگ بزنه اما استادش بهش می گه اگه خاموش باشی یه چیزی یادت می دم.
وقتی شیخ حرمی و مریدش بر می گردن خانقاه بهش می گه اون صندوق رو بیار؛ از توی صندوق یه سری نامه در میاره و نشون می ده و میگه ببین؛
"از همه کسی به من نامه است که فرستاده اند؛ یکی مخاطبه "شیخ امام" کرده است و یکی "شیخ زکی" و یکی "شیخ زاهد" و یکی "شیخ الحرمین" و مانند این و این همه، القاب است نه اسم و من این همه نیستم؛ هر کس بر حسب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا لقبی نهاده اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد، این همه خصومت جرا انگیختی؟"
خیلی حرفه ها. خیلی.
پ.ن: الان که دوباره می خونم می بینم که خیلی بد تعریف کردم و نثرم اصلا روون نیست؛ ولی حوصله ی ویرایش کردن رو هم ندارم. مغزم نمی کشه الان دیگه...
۱۱ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه. د.

Bravery

نمی دونم شما چقدر فیلم های TED ر و نگاه می کنین و اینکه آیا این فیلم رو قبلاً دیدین یا نه، اما دلم می خواد اینجا در موردش بنویسم.

سپیده توی پست "درونگرایی؟" ش نوشته بود که برای تکامل شخصیت اجتماعیش وبلاگ می نویسه. از خودم پرسیدم که من چرا می نویسم؟ نمی دونستم. هنوزم نمی دونم. همیشه دلم میخواست یه جایی بنویسم، ولی نه مثل دفتر خاطرات. کلاً همیشه میل عجیبی به تولید محتوای مفید داشتم و خب هیچ ایده ای نداشتم که چطوری با وبلاگ نویسی محتوای مفید ایجاد کنم. وبلاگایی که در مورد اینترنت، سینما، برنامه های کامپیوتری / موبایل می نویسن یا حتی کتاب برای دانلود می ذارن زیادن، اول اینکه هیچ وقت از به هم ریختگی و پراکندگیشون خوشم نمیومد و دوم اینکه اگر می خواستم وارد این حوزه شم ترجیح می دادم یه سایت بزرگ بزنم و همه ی اون اطلاعات قبلی رو جمع آوردی کنم و یه چیزی مثل دانشنامه بسازم. در نتیجه این شد که هیچوقت همچین کاری نکردم. (راستش چندبار وبلاگ زدم که جواب سوالایی که برای خودم پیش اومده بود رو بنویسم شاید به درد یکی بخوره، ولی بازم این گنگی و غیر معتبر بودنش باعث شد که نهایتا بعد از یکی دو پست اون وبلاگ هارو حذف کنم.)

با وجود اینکه خیلی برام سخته نوشته های قدیمیم رو بخونم _ فرقی نمی کنه دفتر خاطرات 7 سالگیم باشه یا خاطرات پارسالم، کلاً یکی از آزاردهنده ترین کارای دنیاست برام _ خودمو مجبور کردم سرسری هم که شده کل وبلاگ قدیمیم رو بخونم. وبلاگ اصلی و وبلاگی که از 8 سالگیم داشتم. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که یه زمانی چقدر راحت می نوشتم، با اسم واقعیم و هیچ مشکلی هم نداشتم که کسی بدونه به چی فکر می کنم. همیشه این مشکل "محتوای مفید" بوده انگار، ولی دست کم دنبال هویت جعلی نبودم. خودمو با وجود ضعف هام قبول داشتم...

یه فیلم TED رو چند وقت پیش دیدم به اسم "Teach girls bravery, not perfection". اون موقع خیلی توجهم رو جلب نکرد؛ در واقع زیاد به این فکر نکردم که خودم با توجه به دیدگاه این فیلم چطوریم. اما الان دیدم که منم یکی از همون دختراییم که اونقدر درگیر Perfection شده ان که Bravery شون رو از دست دادن. این شجاعت برای من شامل بیان افکارم می شد. من هنوز هم سر این عقیده م هستم که نباید آدم زیاد در مورد خودش حرف بزنه _ دست کم دوست ندارم اینطوری. اما این نباید مانع این بشه که آدم گاهی حرفی بزنه، نباید باعث بشه که اونقدر درگیر شکل دادن یه پست فوق العاده، یه عقیده ی بی نظیر بشه که هیچ وقت هیچ چیزی به زبون نیاره. یه واقعیت شاید ناخوشایندی وجود داره و اونم اینه که اگر هیچوقت یه چیزایی بیان نشن، هیچ وقت هم رشد نمی کنن. این که من همیشه وقتی می خوام یه پست بنویسم انقدر از خودم می پرسم "هدفت از نوشتن این پست چیه؟" که کلاً قیدشو می زنم، خوب نیست. اینکه خودِ آدم رشد کنه با نوشتن و ابراز خودش، به اندازه ی کمک به دیگران و تولید محتوای مفید می تونه هدف با ارزشی باشه؛ چون اگر خودت رشد کنی می تونی برای دیگران هم مفید تر باشی.

می دونم که دوباره اینطوری نوشتن برام سخته، من بارها به عنوان قدم اول یه پست اینطوری نوشتم و اونقدر پیش نویس مونده که حذفش کردم. این بار پیش نویس نگه نمی دارم. شاید پست شدنش توی وبلاگم بهم یاد آوری کنه که یکم باید شجاع تر باشم.

شاید یکی مثل من هم با خوندن این پست و یا دیدن اون فیلمی که گفتم، یکم به فکر بیافته.

+ باید از دو نفر که حرفاشون برام واقعاً در این زمینه مفید بوده تشکر کنم. یکیشون سپیده ست و یکی شون خاله م، زهرا. ممنون.
۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۰ ۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه. د.

Dear Friends :)

معمولا آدمی بوده ام که از اشتباهاتم راضی بودم. از اینکه می دیدم اون خطاها چیا یادم دادن خوشحال می شدم و نمی تونستم تصور کنم اگر نبودن زندگیم چطوری می شد.


اما یکی از چیزایی که ازش راضی نبودم گذروندن بیش از حد وقتم توی اینترنت پیش کسایی بود که معتقد بودم دوستمن. دوستای فانتزی خونی که توی فانتزی فنز پیدا کردم. اوایل فکر می کردم که خیلی خوب بوده این دوره برام، اشتباهات زیادی داشتم تو روابط انسانیم، ولی بالاخره تونستم چیزی یاد بگیرم. ولی یه مقدار بعدش، یعنی از اواسط امسال تا همین امروز صبح فکر می کردم اون دوره از زندگیمو هدر دادم. هرچی فکر کردم به درسایی که گرفتم، با خودم گفتم کاش هیچ وقت خودمو توی شرایطی قرار نمی دادم که بخوام همچین درسی بگیرم. به این فکر می کردم که اگر اون دوره فلان کار و فلان کارو انجام می دادم الان چقدر جلو تر بودم، ولی دیگه نمی شه گذشته رو جبران کرد.


این اواخر خیلی احساس تنهایی می کردم. من با احساس تنهایی مشکلی ندارم و اکثر مواقع ازش لذت می برم، ولی داشتم فکر می کردم چرا من باید توجه و محبت فیک به کسایی نشون بدم که دست کم به خاطر شرایط جغرافیایی مجبور نیستم کنارشون باشم. باید با همکلاسی ها و هم مدرسه ای هام ارتباطمو حفظ کنم چون تا وقتی به خاطر هدف مشترک تحصیل پشت یه سری میز و نیمکت می شینیم با هم یه اجتماع رو تشکیل می دیم و باید توی اجتماع همه رو بپذیری و اگر کار گروهی باشه، همه سعی کنن ضعف های همدیگه رو پوشش بدن تا به بهترین حالت ممکنشون برسن. این ایده آل یه جامعه ست و خب معمولا سعی می کنم با همه ی کسایی که باید باهاشون در ارتباط باشم کنار بیام. مسئله اینجا بود که چه نیازی به حفظ رابطه با دوستای قدیمی هست؟ کسایی که دیگه باهاشون یه اجتماع رو تشکیل نمی دم و مجبور نیستم رابطه مو باهاشون ادامه بدم... مخصوصا کسایی که به هر دلیلی دوستشون نداشتم. تاریخ تولد هاشون می رسید و می گذشت و من نمی دونستم که باید بهشون تبریک بگم یا نه؟ (و حالا از اینکه چقدر ذهنم درگیر فسلفه ی "تبریک تولد" شد فاکتور می گیریم :دی شاید بشه گفت من معتقدم تبریک تولد یه جورایی ابراز خوشحالی بابت متولد شدن طرفه، حالا به یاد داشتن تاریخش زیاد مهم نیست.) مسئله ای که درگیرش بودم این بود که آیا من از متولد شدنشون خوشحالم؟ یا برام فرقی نداره؟ مسلما زمان های خوبی رو با هم داشته ایم، ولی چقدر این افراد برام خاصن؟

می خواستم به دنبال همین نتیجه گیری فکری دیگه توی تلگرام جواب کسی رو ندم و گوشیمم مدتیه که همیشه روی حالت پروازه. فکر کردم که اگر من تلگرامم رو کامل پاک کنم چی می شه؟ جز قطع دسترسیم از یکی از گروهای مدرسه که اخبارو توش می ذارن... بقیه ش اهمیت چندانی نداره.


امروز صبح زود داشتم به هدفم فکر می کردم، و به اینکه اگر توی راه رسیدن بهش شکست بخورم چی می شه. فکر کردم اگر توانایی هام در اون حد نباشن؟ و یه سری افکار دیگه. اما یهو مغزم گفت: اگر شکست بخوری یکی هست که راهتو ادامه بده. یکی هست که حتی اگر به اون قله ای که می خوای نرسیدی، زحمت هات بیهوده نباشن و بهش تو راه رسیدن به هدفش کمک کنن.


یادم اومد که یکی هست که اگر من نتونم کاملا موفق شم دست کم از نتایجی که به دست آوردم میتونه استفاده کنه. همون موقع یادم اومد یکی دیگه هم هست که اگر باهاش هیچ وقت حرف نمی زدم... شاید هیچ وقت حتی به هدفم 1% هم احتمال تحقق نمی دادم. یکی هست که اگر با بحث ها و حرف هاش زوایای جدیدی از نگاه به دنیا رو نشونم نمی داد ذهنم به اندازه ی الان گسترش نداشت. یه نفر دیگه هست که بهم یاد داد چطوری تو لحظاتی که به هر دلیلی غمگینم، خودمو خوشحال کنم و پشت کوه نا امیدیم گرفتار نمونم. دوستای خوب اینترنتی که اگر براشون وقت نمی ذاشتم... هیچوقت نمی تونستم به اینی که الان هستم برسم. منی که ایده آل نیستم؛ اما می تونستم خیلی بدتر از اینا باشم.


یاد این جمله ی نیکو دی آنجلو توی کتاب خانه هادس افتادم:

“Yeah, well,” Nico said, “not giving people a second thought…that can be dangerous.”


ازتون ممنونم. بابت تک تک زحمت های همه تون ازتون ممنونم و امیدوارم که بتونم یه روز جبران کنم.


+ این پست رو به دو دلیل نوشتم. اول اینکه خودم فراموش نکنم چقدر برام مهم هستین و دوم اینکه بتونم یه تشکر کلامی کرده باشم، اگرچه نتونم در عمل جبران کنم.




+ 30 دی: این متنو چند وقته که توی نوت هام نگهش داشتم... نمی دونم چرا دقیقا. شاید می خواستم ویرایشش کنم، شایدم فقط مطمئن نبودم که بخوام کسی در موردش بدونه. بالاخره تصمیم گرفتم پستش کنم:)




+ این خیلی خوبه :دی

۳۰ دی ۹۴ ، ۱۶:۲۲ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه. د.