Seeking the Truth

چرا لیست to read هام انقدر طولانیه.

یه سری کتابا هستن که همیشه فکر می‌کردم باید بخونمشون. کلاسیک ها، کتابای معروف. خلاصه که بدون ذره‌ای تردید می‌زدمشون توی شلف to-read ام. برای همین تو رید های زیادی دارم؛ تو رید هایی که وقتی با خودم فکر می‌کنم "حالا چی بخونم؟" میلی به خوندنشون ندارم. نگه داشتن لیست بد نیست؛ اینطوری می‌دونم یه زمانی اصرار داشتم کتابای امیرخانی یا امیلی برونته رو بخونم. اما نکته اینه که؛ دیگه هیچ اجباری برای خوندنشون حس نمی‌کنم. مهم نیست اگه تا آخر عمرم فقط فانتزی و مانگا بخونم؛ مهم اینه که چیزایی رو بخونم که بهشون نیاز دارم. چیزایی رو بخونم که زندگیم و شخصیتم بهشون نیاز داره. کتاب خوندن فعالیت با‌کلاسی نیست؛ همون‌طور که فیلم دیدن. پس اگه واقعا حس می‌کنیم به یه سری کتابا نیاز نداریم، خودمونو مجبور به تحمل عذاب وجدان به خاطر نخوندنشون نکنیم.

پ.ن: اینجارو دوست دارم. شاید بیشتر بنویسم... اگه موضوعی باشه که ارزش نوشتن رو داشته باشه البته.

۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه. د.

Zankyou no Terror - Terror in Resonance

خب... اگه همه چی خوب پیش بره، می خوام نظر نوشتن در مورد انیمه هایی که می بینم رو از سر بگیرم؛ هرچند کوتاه.

امروز، Zankyou no Terror رو دیدم.

* هشدار: چون این یادداشت هارو صرفا برای خودم ثبت می کنم، اگه انیمه رو ندیده باشین احتمال داره متوجهشون نشین. و شاید یکم اسپویل بشه حتی.

امتیازم بهش: 10/10

البته. انیمه مشکل داشت. اگه منطقی بخوایم در نظر بگیریم لیاقت 9 رو داره، به خاطر یه سری ابهام ها... مثلا؛ شخصیتی به نام فایو (Five) وجود داشت که اصلا معلوم نشد هدفش چی بود؟ با توجه به اوضاع کودکیش شاید بشه گفت از نظر روانی شرایط مساعدی نداشته؛ اما با این وجود هم گنگ بود اهدافش. خوشبینانه بگیم، هدف داشت اصلا. وگرنه به نظر میاد هدفی وجود نداشت و فقط وارد داستان شد تا چالش ایجاد کنه...

یه چیز دیگه. ای کاش در مورد Athena plan بیشتر توضیح می دادن. یک یا دو اپیزود در مورد اوضاع این پروژه می ساختن. منو یاد Monster (Naoki Urasawa's Monster( انداخت تا حدی، ولی پردازش اون کجا و این کجا. خیلی ضعیف عمل شد از این جهت.

و باز هم. هدف 9 و 12 رو درک نکردم. تمام ماجراهایی که از سر گذروندن، تموم شده بود. اون پروژه شکست خورده بود، دیگه بچه ای توی Athena Plan وارد نمی شد. واقعا نیاز بود زندگی و آینده ای که با بدبختی به دست آورده بودن رو فداش کنن؟ 

با این وجود، داستان به شدت هوشمندانه و هیجان انگیز بود. تماشا کردنش خیلی خیلی لذت بخش بود و پایانش هم. اونقدر لذت بردم که بشه یکی از مورد علاقه هام، و من به مورد علاقه هام با تمام مشکلاتشون 10 می دم.

اپنینگ و طراحی قشنگی هم داشت، اگرچه اندینگ رو دوست نداشتم. یکی از ost ها هم که اسمش fugl ئه خیلی دوست داشتنی بود. کلا روند موسیقی و داستان و نقاشی ها تجربه ی خیلی لذت بخشی رو فراهم کردن. 

هممم... همین :)

۰۳ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۹ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه. د.

بدون عنوان.

نباید منتظر بشیم یکی بیاد کشفمون کنه. 

+ امروز شنبه 13 آذر بود و این از 25 آبان همینجوری ثبت موقت مونده؛ می خواستم بیام مفصل بنویسم در موردش که کلاً یادم رفته بود و فکر نکنم دیگه حوصله شو داشته باشم اصلاً. البته همین جمله خودش به اندازه کافی گویا هست. اگه قشنگ بهش فکر بشه...

زندگی فیلم / کتاب نیست و هیچ راوی ای که احساسات و افکار ما رو برامون بلند بلند بخونه یا دست کم قدرشونو بدونه وجود نداره.

۱۳ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه. د.

و من این همه نیستم

یه درسی هست توی ادبیات پیش دانشگاهی، از کتاب کشف المحجوب جلابی هجویری و در مورد شیخ ابوطاهر حرمیه.
گویا ایشون یه روز روی خرش نشسته بوده و یکی از مریداش افسارشو گرفته بوده و توی بازار می رفتن که یه نفرو یهو میگه "این پیر زندیق اومد". (زندیق یعنی بی دین و توهین محسوب می شه.) مریدش - و بازاریا - عصبانی می شن؛ مریدش می خواد بره به اونی که به استادش توهین کرده سنگ بزنه اما استادش بهش می گه اگه خاموش باشی یه چیزی یادت می دم.
وقتی شیخ حرمی و مریدش بر می گردن خانقاه بهش می گه اون صندوق رو بیار؛ از توی صندوق یه سری نامه در میاره و نشون می ده و میگه ببین؛
"از همه کسی به من نامه است که فرستاده اند؛ یکی مخاطبه "شیخ امام" کرده است و یکی "شیخ زکی" و یکی "شیخ زاهد" و یکی "شیخ الحرمین" و مانند این و این همه، القاب است نه اسم و من این همه نیستم؛ هر کس بر حسب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا لقبی نهاده اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد، این همه خصومت جرا انگیختی؟"
خیلی حرفه ها. خیلی.
پ.ن: الان که دوباره می خونم می بینم که خیلی بد تعریف کردم و نثرم اصلا روون نیست؛ ولی حوصله ی ویرایش کردن رو هم ندارم. مغزم نمی کشه الان دیگه...
۱۱ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه. د.

Must read / watch

خب، سال کنکور رسماً شروع شده و من دارم واقعاً درس می خونم. باورم نمی شه هنوز :)) ولی دارم درس می خونم و به طرز عجیبی هم خوش می گذره. فکر نمی کردم دیگه این حس توم زنده بشه ولی شده - دلم می خواد واقعاً یاد بگیرم. اونقدر دلم می خواد که حتی سر کلاسا از دبیرا سوال هم می پرسم O.o امیدوارم تا آخر سال کنکور همینطوری خوب بمونه حالم. استرس یه جزء جدا نشدنیه تقریباً ولی دارم سعی می کنم یاد بگیرم کنترلشو تا نه مثل سالای قبل از شدت بی خیالی درس نخونم و نه مثل دو هفته پیش از شدت استرس بخوام گریه کنم D:

با وجود همه ی این حسِ خوب درس خوندن و کنار اومدن با عدم وجود مانگا و کتاب و انیمه ی کافی (D:) یه سری کتاب/مانگا و سریال/فیلم/انیمه هستن که می خوام حتماً ببینم/بخونم ـشون. برای اینکه پخش و پلا نشه لیستم توی مال (MAL) و گودریدز، تا بعد کنکورم این پستو ذره ذره تکمیل می کنم تا چیزی از قلم نیافته. چون اکثر اینایی که تاکید دارم بعد کنکور بخونم احتمالاً غم انگیز/نیازمند انرژی روانی زیادی هستن ممکنه لیستم یه جورایی weird بشه D:

اگه شما هم پیشنهاد خاصی داشتین خوشحال می شم بهم بگین. 

پیشاپیش ممنون :)

ادامه مطلب...
۱۳ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۳۳ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه. د.

Fullmetal Alchemist: Brotherhood

چون سایت MAL اجازه ی نوشتن ریویوی فارسی رو نمی ده و کلاً ریویو نوشتن براش قوانین سفت و سختی داره - که کاملاً حالم گرفته شد با خوندنشون :| - و چون ریویوی انگلیسی همین جوریشم به اندازه ی کافی هست، تصمیم گرفتم فعلا ریویو هام برای انیمه هارو تو وبلاگم نگه دارم. شاید بعداً برای انیمه هایی که قبل از این دیدم - که کم هم نیستن :دی - ریویو بنویسم، ولی فعلاً حوصله ندارم :دی با فول متال الکمیست برادرهود شروع می کنم.

یه نکته ای بگم: ادامه مطلب صرفاً یه سری عکس و فن گرلینگ هامه، حوصله نداشتین نخونین :دی

 Fullmetal Alchemist: Brotherhood (MAL link)


خب همونطور که از عکس پیداست، یه انیمه ی شوننه. ترجیح می دم هیچی در مورد داستان نگم تا اسپویل نشه؛ چون خودم هیچی نمی دونستم ازش و برای همین تماشای تک تک اپیزودا بهم چسبید. به هر حال اگر خواستین بدونین در مورد چیه با یه سرچ توی نت می تونین خلاصه ای ازش پیدا کنین.

می شه گفت یه مقدار طولانیه. 64 قسمت. توی نقاشیا مشهود بود که طراح قصد نداشته همه خوشگل باشن، ولی بازم خیلی از کارکتر ها - خصوصاً دختر ها - چهره ی مشابهی داشتن. شخصیت های اصلی از اونایی بودن که نمی شد دوستشون نداشته باشی. خلاصه اینکه داستان با همه ی هیجان و لذت بخشیش، نسبتاً آروم و دوست داشتنی بود. برای منی که می خواستم از حال و هوای توکیو غول و غم انگیزیش بیام بیرون خیلی خوب بود. باهاش هم خندیدم، هم ناراحت شدم، هم امیدوار شدم و هم ناامید. توی MAL بهش 9 از 10 دادم؛ شاید بهتر بود 8 می دادم و خب دوستش داشتم واقعاً و اینکه من معمولاً سعی نمی کنم بدون در نظر گرفتن سلیقه شخصیم امتیاز بدم به کتابا و انیمه ها؛ به هر حال طبق سلیقه ی من لذت بخش بود دیدنش.

اگه به سبک شونن با یه یکم کمدی علاقه دارین، توصیه می کنم از دستش ندین. من خودم عاشق شونن نیستم ولی بازم ازش لذت بردم.

یه چیزی برام عجیب بود فقط، توی MAL  گروه سنی این انیمه رو زدن +17 در حالی که این انیمه نسبت به خیلی از +17 های دیگه هیچی نداشت :| یکم خشونت و خون ریزیش با فضای نسبتاً آروم کل داستان کمی در تضاد بود، ولی اونم به نظر من چیزی نبود که یه 15 ساله یا حتی 14 ساله نتونه ببینه... البته بازم بستگی به بیننده داره.

این انیمه یه شخصیت داشت که معتقدم دقیق ترین توصیفه برای The cutest of all time.

May chang  و پاندای کیوتش، Xiao-Mei

مِی و شیائو-مِی از اون شخصیتایی بودن که با دیدن گریه شون نابود می شدین. لحظات فن گرلینگش در مورد الریک ها - مخصوصاً آلفونس عالی بود :)) 3> 

یه چیز نادری که حین دیدنش برام رخ داد پیدا کردن دو نفر بود که شدیداً شیپ شون می کنم! خیلی خیلی نادره این قضیه و من کلاً از جفت کردن ملت لذت نمی برم ولی این بار استثناء رخ داد و من یکی از جذاب ترین otp هامو پیدا کردم D: معرفی می کنم:

ادامه ی فنگرلینگ هام رو توی ادامه مطلب گذاشتم.

ادامه مطلب...
۱۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۵ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه. د.

Dr. Frost

چند روز پیش یه قسمت از سریال کره ای دکتر فراست رو دیدم و خیلی خوشم اومد ازش، برای همینم رفتم دنبال اینکه ببینم آیا از روی مانهوا/مانگا/انیمه ای ساخته شده یا نه؛ و خب رسیدم به webtoons.com، و شروع کردم به خوندنش. یه مقدار هم دنبال ترجمه فارسیش گشتم، ولی پیدا نکردم چیزی توی نت، برای همینم شروع کردم به ترجمه کردنش. (می دونم، می دونم. نهایی دارم و تو کنکور تاثیر داره و اینا D:) 

از اونجایی که خودمم تازه شروعش کردم خیلی چیز زیادی از داستان نمی دونم، اما گویا داستان یه روانشناس نابغه با موهای سفیده به اسم دکتر فراست - کسی اسم واقعیش رو نمی دونه. از مهم ترین ویژگیاش سرد و بی احساس بودنشه - یه جا توی مانهواش می گه "من نمی دونم احساسات چی هستن." اما خب اگر از طرفدارای سریال شرلوک هلمز بی بی سی هستین، احتمالاً از این هم خوشتون میاد. سبک کاریشون متفاوته - یه روانشناس مسلماً بیشتر به زبان بدن و مسائل مشابه توجه می کنه - اما جفتشون به طرز شگفت آوری ریزبین و نابغه هستن.

Dr Frost

تازه شروعش کردم و خب نمی رسم سریع تر از این ترجمه کنم واقعاً، ولی اگر دوست داشتین ترجمه فارسیش رو بخونین، از این دو لینک می تونین بخونین:

 Dr. Frost - دکتر فراست (1)

Dr. Frost - دکتر فراست (2)

Dr Frost

خوشحال می شم اگر خوندین و نظری، مشکلی، پیشنهادی، چیزی بود بهم بگین :)

+ گویا به جز آنلاین خوندن امکان دانلود هم هست، نمی دونم واقعاً، خودم هنوز آزمایش نکردم.

۰۵ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۱ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه. د.

Bravery

نمی دونم شما چقدر فیلم های TED ر و نگاه می کنین و اینکه آیا این فیلم رو قبلاً دیدین یا نه، اما دلم می خواد اینجا در موردش بنویسم.

سپیده توی پست "درونگرایی؟" ش نوشته بود که برای تکامل شخصیت اجتماعیش وبلاگ می نویسه. از خودم پرسیدم که من چرا می نویسم؟ نمی دونستم. هنوزم نمی دونم. همیشه دلم میخواست یه جایی بنویسم، ولی نه مثل دفتر خاطرات. کلاً همیشه میل عجیبی به تولید محتوای مفید داشتم و خب هیچ ایده ای نداشتم که چطوری با وبلاگ نویسی محتوای مفید ایجاد کنم. وبلاگایی که در مورد اینترنت، سینما، برنامه های کامپیوتری / موبایل می نویسن یا حتی کتاب برای دانلود می ذارن زیادن، اول اینکه هیچ وقت از به هم ریختگی و پراکندگیشون خوشم نمیومد و دوم اینکه اگر می خواستم وارد این حوزه شم ترجیح می دادم یه سایت بزرگ بزنم و همه ی اون اطلاعات قبلی رو جمع آوردی کنم و یه چیزی مثل دانشنامه بسازم. در نتیجه این شد که هیچوقت همچین کاری نکردم. (راستش چندبار وبلاگ زدم که جواب سوالایی که برای خودم پیش اومده بود رو بنویسم شاید به درد یکی بخوره، ولی بازم این گنگی و غیر معتبر بودنش باعث شد که نهایتا بعد از یکی دو پست اون وبلاگ هارو حذف کنم.)

با وجود اینکه خیلی برام سخته نوشته های قدیمیم رو بخونم _ فرقی نمی کنه دفتر خاطرات 7 سالگیم باشه یا خاطرات پارسالم، کلاً یکی از آزاردهنده ترین کارای دنیاست برام _ خودمو مجبور کردم سرسری هم که شده کل وبلاگ قدیمیم رو بخونم. وبلاگ اصلی و وبلاگی که از 8 سالگیم داشتم. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که یه زمانی چقدر راحت می نوشتم، با اسم واقعیم و هیچ مشکلی هم نداشتم که کسی بدونه به چی فکر می کنم. همیشه این مشکل "محتوای مفید" بوده انگار، ولی دست کم دنبال هویت جعلی نبودم. خودمو با وجود ضعف هام قبول داشتم...

یه فیلم TED رو چند وقت پیش دیدم به اسم "Teach girls bravery, not perfection". اون موقع خیلی توجهم رو جلب نکرد؛ در واقع زیاد به این فکر نکردم که خودم با توجه به دیدگاه این فیلم چطوریم. اما الان دیدم که منم یکی از همون دختراییم که اونقدر درگیر Perfection شده ان که Bravery شون رو از دست دادن. این شجاعت برای من شامل بیان افکارم می شد. من هنوز هم سر این عقیده م هستم که نباید آدم زیاد در مورد خودش حرف بزنه _ دست کم دوست ندارم اینطوری. اما این نباید مانع این بشه که آدم گاهی حرفی بزنه، نباید باعث بشه که اونقدر درگیر شکل دادن یه پست فوق العاده، یه عقیده ی بی نظیر بشه که هیچ وقت هیچ چیزی به زبون نیاره. یه واقعیت شاید ناخوشایندی وجود داره و اونم اینه که اگر هیچوقت یه چیزایی بیان نشن، هیچ وقت هم رشد نمی کنن. این که من همیشه وقتی می خوام یه پست بنویسم انقدر از خودم می پرسم "هدفت از نوشتن این پست چیه؟" که کلاً قیدشو می زنم، خوب نیست. اینکه خودِ آدم رشد کنه با نوشتن و ابراز خودش، به اندازه ی کمک به دیگران و تولید محتوای مفید می تونه هدف با ارزشی باشه؛ چون اگر خودت رشد کنی می تونی برای دیگران هم مفید تر باشی.

می دونم که دوباره اینطوری نوشتن برام سخته، من بارها به عنوان قدم اول یه پست اینطوری نوشتم و اونقدر پیش نویس مونده که حذفش کردم. این بار پیش نویس نگه نمی دارم. شاید پست شدنش توی وبلاگم بهم یاد آوری کنه که یکم باید شجاع تر باشم.

شاید یکی مثل من هم با خوندن این پست و یا دیدن اون فیلمی که گفتم، یکم به فکر بیافته.

+ باید از دو نفر که حرفاشون برام واقعاً در این زمینه مفید بوده تشکر کنم. یکیشون سپیده ست و یکی شون خاله م، زهرا. ممنون.
۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۰ ۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه. د.

Dear Friends :)

معمولا آدمی بوده ام که از اشتباهاتم راضی بودم. از اینکه می دیدم اون خطاها چیا یادم دادن خوشحال می شدم و نمی تونستم تصور کنم اگر نبودن زندگیم چطوری می شد.


اما یکی از چیزایی که ازش راضی نبودم گذروندن بیش از حد وقتم توی اینترنت پیش کسایی بود که معتقد بودم دوستمن. دوستای فانتزی خونی که توی فانتزی فنز پیدا کردم. اوایل فکر می کردم که خیلی خوب بوده این دوره برام، اشتباهات زیادی داشتم تو روابط انسانیم، ولی بالاخره تونستم چیزی یاد بگیرم. ولی یه مقدار بعدش، یعنی از اواسط امسال تا همین امروز صبح فکر می کردم اون دوره از زندگیمو هدر دادم. هرچی فکر کردم به درسایی که گرفتم، با خودم گفتم کاش هیچ وقت خودمو توی شرایطی قرار نمی دادم که بخوام همچین درسی بگیرم. به این فکر می کردم که اگر اون دوره فلان کار و فلان کارو انجام می دادم الان چقدر جلو تر بودم، ولی دیگه نمی شه گذشته رو جبران کرد.


این اواخر خیلی احساس تنهایی می کردم. من با احساس تنهایی مشکلی ندارم و اکثر مواقع ازش لذت می برم، ولی داشتم فکر می کردم چرا من باید توجه و محبت فیک به کسایی نشون بدم که دست کم به خاطر شرایط جغرافیایی مجبور نیستم کنارشون باشم. باید با همکلاسی ها و هم مدرسه ای هام ارتباطمو حفظ کنم چون تا وقتی به خاطر هدف مشترک تحصیل پشت یه سری میز و نیمکت می شینیم با هم یه اجتماع رو تشکیل می دیم و باید توی اجتماع همه رو بپذیری و اگر کار گروهی باشه، همه سعی کنن ضعف های همدیگه رو پوشش بدن تا به بهترین حالت ممکنشون برسن. این ایده آل یه جامعه ست و خب معمولا سعی می کنم با همه ی کسایی که باید باهاشون در ارتباط باشم کنار بیام. مسئله اینجا بود که چه نیازی به حفظ رابطه با دوستای قدیمی هست؟ کسایی که دیگه باهاشون یه اجتماع رو تشکیل نمی دم و مجبور نیستم رابطه مو باهاشون ادامه بدم... مخصوصا کسایی که به هر دلیلی دوستشون نداشتم. تاریخ تولد هاشون می رسید و می گذشت و من نمی دونستم که باید بهشون تبریک بگم یا نه؟ (و حالا از اینکه چقدر ذهنم درگیر فسلفه ی "تبریک تولد" شد فاکتور می گیریم :دی شاید بشه گفت من معتقدم تبریک تولد یه جورایی ابراز خوشحالی بابت متولد شدن طرفه، حالا به یاد داشتن تاریخش زیاد مهم نیست.) مسئله ای که درگیرش بودم این بود که آیا من از متولد شدنشون خوشحالم؟ یا برام فرقی نداره؟ مسلما زمان های خوبی رو با هم داشته ایم، ولی چقدر این افراد برام خاصن؟

می خواستم به دنبال همین نتیجه گیری فکری دیگه توی تلگرام جواب کسی رو ندم و گوشیمم مدتیه که همیشه روی حالت پروازه. فکر کردم که اگر من تلگرامم رو کامل پاک کنم چی می شه؟ جز قطع دسترسیم از یکی از گروهای مدرسه که اخبارو توش می ذارن... بقیه ش اهمیت چندانی نداره.


امروز صبح زود داشتم به هدفم فکر می کردم، و به اینکه اگر توی راه رسیدن بهش شکست بخورم چی می شه. فکر کردم اگر توانایی هام در اون حد نباشن؟ و یه سری افکار دیگه. اما یهو مغزم گفت: اگر شکست بخوری یکی هست که راهتو ادامه بده. یکی هست که حتی اگر به اون قله ای که می خوای نرسیدی، زحمت هات بیهوده نباشن و بهش تو راه رسیدن به هدفش کمک کنن.


یادم اومد که یکی هست که اگر من نتونم کاملا موفق شم دست کم از نتایجی که به دست آوردم میتونه استفاده کنه. همون موقع یادم اومد یکی دیگه هم هست که اگر باهاش هیچ وقت حرف نمی زدم... شاید هیچ وقت حتی به هدفم 1% هم احتمال تحقق نمی دادم. یکی هست که اگر با بحث ها و حرف هاش زوایای جدیدی از نگاه به دنیا رو نشونم نمی داد ذهنم به اندازه ی الان گسترش نداشت. یه نفر دیگه هست که بهم یاد داد چطوری تو لحظاتی که به هر دلیلی غمگینم، خودمو خوشحال کنم و پشت کوه نا امیدیم گرفتار نمونم. دوستای خوب اینترنتی که اگر براشون وقت نمی ذاشتم... هیچوقت نمی تونستم به اینی که الان هستم برسم. منی که ایده آل نیستم؛ اما می تونستم خیلی بدتر از اینا باشم.


یاد این جمله ی نیکو دی آنجلو توی کتاب خانه هادس افتادم:

“Yeah, well,” Nico said, “not giving people a second thought…that can be dangerous.”


ازتون ممنونم. بابت تک تک زحمت های همه تون ازتون ممنونم و امیدوارم که بتونم یه روز جبران کنم.


+ این پست رو به دو دلیل نوشتم. اول اینکه خودم فراموش نکنم چقدر برام مهم هستین و دوم اینکه بتونم یه تشکر کلامی کرده باشم، اگرچه نتونم در عمل جبران کنم.




+ 30 دی: این متنو چند وقته که توی نوت هام نگهش داشتم... نمی دونم چرا دقیقا. شاید می خواستم ویرایشش کنم، شایدم فقط مطمئن نبودم که بخوام کسی در موردش بدونه. بالاخره تصمیم گرفتم پستش کنم:)




+ این خیلی خوبه :دی

۳۰ دی ۹۴ ، ۱۶:۲۲ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه. د.

شروع دوباره

سلام.

از این به بعد اینجا خواهم نوشت. گرچه احتمالاً تعداد پست هام مثل همون وبلاگ قبلیم می مونه:))
خیلی چیزای اینجا موقتیه؛ مثلاً عنوان وبلاگ و اینطور چیزا. بعداً ممکنه همه چیز تغییر کنه.
امیدوارم وبلاگ خوبی باشه برام:)
۲۶ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۴۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه. د.